اولين بار كه ديدمت...
حالا روز دوم آذره و فك كنم يه سالي از موقعي كه خوابتو ديدم ميگذره...
دختر خاله هات داشتن شلنگ تخته مينداختن و منم ميخنديدم... يه جايي مثه در كوچه خونه بچه گيام بود..
تو و يه دختر كوچولو هم كنار در كوچه كز كرده بودين... ساراو زهرا حين بازي شماها رو نميديدن...تو با چشماي درشت و معصومت وختي صدات كردم با غصه نگام كردي...آبجي كوچولوت رو كنترل ميكردي كه ندووه تو كوچه..
-محمد حسين،چرا نميري با دختر خاله هات بازي كني...
حالا يه سالي ميگذره و تو اگه خدا بخواد، روز دهم بهمن داري مياي ... كه تولد حضرت محمد(ص) هستش...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

اولين بار كه ديدمت...
